مردی نشسته در ایستگاه مترو و مدام
اعداد را جمع و تفریق
موجودی اش را حساب می کند .
بی فایده باز تکرار می کند ،
قطارها می روند او
بی حوصله
با فکر نان
تا اخرین قطار
ارام و بی صدا
-برای چشم های منتظر
در خانه محقرش -
گریه می کند .
برچسب:
نویسنده: آوا میرزاپور
تاريخ: دوشنبه
20 تير
1401 ساعت: 23:24